تبليغاتX
روزانه ها

روزانه ها

کالبد اثیری اغلب با هاله اشتباه گرفته می‌شود. کالبد اثیری مهمترین قسمت و به عبارت دیگر بخش جاودانه وجود ما است. زیرا آگاهی ما در آن نهفته است. هنگامی که کالبد فیزیکی ما می‌میرد، نوسان هاله متوقف می‌شود. کالبد اثیری جاودانه است، دوره حیات آن حدود 1022سال است، که تقریباً برابر با طول عمر جهان است. کالبد اثیری، یک توده الکترونی حاوی حدود21 10*4 الکترون است. الکترونهای کالبد اثیری ما دارای حافظه‌ای با ظرفیت عظیم هستند، و اطلاعات و هوشی را در برمی‌گیرند که همه‌ی عملکردهای ذهن و بدن ما را کنترل می‌‌کند. از جمله‌ی همه فرآیندهای بهبود را، اینها واقعیت‌هایی هستند که فیزیکدانان ما اکنون در حال کشف آنها هستند. کالبد اثیری واقعیت وجود ما است. اگر وجود خود را به یک کامپیوتر تشبیه کنیم، کالبد فیزیکی ما سخت‌افزار این کامپیوتر است و با قسمتهایی مانند حس‌گرها، فرستنده‌ها، گیرنده‌‌ها و بخشهای کنترل تجهیز شده است، کالبد اثیری الکترونی حاوی نرم‌افزار، حافظه، ذخیره داده‌‌ها و همچنین آگاهی و بالاخره اراده آزادانه کاربر است، که تصمیم می‌گیرد چه کند.


+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/02/26ساعت 14:1  توسط احمد موسوی  | 

معصومه یک اسم است .هزاران دختر می توانیم پیدا کنیم که اسم شان معصومه باشد . یک لک لک را در نظر بگیرید در فصل مهاجرت از مناطق گرمسیری ُ وقتی در آسمان پرواز می کند ُهر شهر یا روستایی که فرود بیاید می تواند معصومه پیدا کند .

معصومه ما هم ساکن روستایی کوچک است . او هم دوست دارد که در روستایشان لک لک فرود بیاید . اما لک لک وقتی به آن روستا می رسد سرش را بالا می گیرد و زود  رد می شود . در روستا هم کسی متوجه عبور لک لک نمی شود .

 این پایین خشکی در همه جا پنجه افکنده است .پشت تپه ای خاکی ٬کنار تنها چشمه آب روستا که نه خشک شده است و نه آن قدر آب دارد که جریان داشته باشد ٬ همهمه ای برپاست . آنجا آب داخل گودال کوچکی جمع می شود و باید با ظرف کوچکی آن قدر از آن آب بردارند و داخل دبه ها بریزند تا دبه ها پر شود . معصومه ما خم شده و تند تند آب بر می دارد٬ زن ها سرش داد می زنند . کمی بعد با دو دبه سنگین آب در دست ٬ سرش را پایین انداخته وبه خانه می رود ٬ هر قدم که بر می دارد گرد و خاک از زیر قدم هایش بلند می شود ٬ تا به روستا برسد سر تا پا خاکی شده است .

می پرسیم :معصومه ٬ چند سالته ؟    می گوید: سیزده .   مادر بزرگش گفته باید زود ازدواج کنی اما پدرش می گوید معصومه باید درس بخواند تا خواستگار خوبی برایش پیدا شود . مادر معصومه هم     می گوید :دختر من همه کارهای خانه را انجام می دهد ٬ قربانش بشوم ٬ خیلی هم خوشگل است .  معصومه ما می خندد و سرخ می شود ٬ او به گوسفند هایی که برادرش از صحرا می آورد رسیدگی    می کند و شیرشان را می دوشد ٬ خانه را جارو می کند ٬ ظرف می شوید و از چشمه٬  آب               می آورد  . در اشعار عاشقانه ی منطقه ای که معصومه ما در آن زندگی می کند ٬ چشمه آب و دختری که از چشمه آب می آورد ٬ همواره با نگاه عاشقانه ستایش می شود . اما معصومه ما دلش نمی خواهد در آن وضع خاک آلوده کسی ببیندش ٬ راهش هم آن قدر دور است که جز خستگی ٬ آفتاب سوختگی و سرفه های ناشی از گرد خاک ٬ چیزی برایش باقی نمی ماند ٬ سرش را می اندازد پایین و به سرعت قدم می دارد .

 می پرسیم :معصومه ٬ تا به حال در روستایتان لک لک دیده ای ؟  سرش را تکان می دهد ٬ خیلی برایش سخت است که به یاد بیاورد . چون وقتی لک لک ها  برای آخرین بار  از روستایشان پر گشودند ٬ معصومه ما کوچک بود ٬ آن روز لک لک ها به جوجه های خود نیز سپردند که دیگر به این روستا نیایید ٬ اینجا آب نیست .

                

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/11/07ساعت 12:7  توسط احمد موسوی  | 

  بچه ها رفتن جلو ياسر ياسر ...حسين مفهومه ؟ بچه ها رفتن جلو ، بچه ها  جاده رو از دشمن گرفتن ، پل منفجر شد بچه ها از ميدان مين رد شدن ، بچه ها رفتن روي سيم خاردار، اينجا آذوقه نداريم ، مهماتمون تموم شده ،     بچه ها با چنگ ودندون مي جنگن . عمليات شروع شد ...ياحسين . آتش ، دود ، رگبار گلوله ، انفجار ، خمپاره ، آرپي جي هفت ، موشک ،بمب شيميايي ،کاتيوشا ،ميدان مين ،سنگر انفرادي ،قير مذاب ،خاکريز دشمن ،رزم شبانه ، منور ،مسلسل ،گلوله توپ ، تانک ،تيربار ،...بچه ها شهيد شدن مفهومه ؟      

اينها پژواک هايي معتق مانده در زمان ومکانند که آسمان ميهن مان را فراگرفته اند ولي در گذر پرهياهوي زندگي ماشيني شنيده نمي شوند شايد فرصتي براي شنيدنشان نداريم . وقتي از شدت خود خواهي شيشه هاي اتومبيل را بالا کشيده  ، صداي موزيک رابلند     کرده ايم وبه سرعت از خيابان ها رد مي شويم و يا شبانه روزمان  فقط براي      به دست آوردن پول سپري مي شود ، نمي توانيم اين صداها را بشنويم . بياييد يک روز ، نه حتي کمتر از  يک روز براي چند ساعت خود خواهي مان را کنار بگذاريم ، از اتومبيل ها وهر چه که غرورمان را زيادتر ميکند ، پياده شويم وببينيم چرا بچه ها شهيد شدند ؟ براي يافتن سوال مان تا خيابان خواجه نصير طوسي مي رويم و ناخود آگاه جلوي ساختماني مي رسيم که رويش نوشته شده (موزه آثار شهداي زنجان)   .  

ظهر يک روز آفتابي اواخر پاييز ، اينجا ساختماني قديمي است که متعلق به اولين شهردار زنجان بود وحالاتبديل به موزه آثار شهدا شده است .وارد حياط موزه مي شويم که چند درخت در دو باغچه کوچک داخلش ديده مي شوند . سربازي به محض ديدنمان از اتاق خود بيرون مي آيد ، در موزه را باز  و چراغ ها را روشن مي کند . وارد مي شويم سمت چپ اولين غرفه ، غرفه شهيدان زن است چند لحظه جلوي عکس دختربچه دو ساله اي که در بمباران هوايي سال 65 شهيد شده است  مي ايستيم . بعد از آن غرفه شهيدان جانباز و آزاده است که پس از سالها تحمل درد و رنج  به دوستان شهيد خود پيوسته اند .سپس وارد سالني مي شويم که در يک طرفش عکس شهداي انقلاب است و طرف ديگر بر روي تابلوهايي اسامي شهيدان زنجان در عمليات هاي مختلف جنگ تحميلي همراه با شرح هر کدام از عمليات ها آورده شده است .در طبقه دوم غرفه اي متلق به شهيدان پس از جنگ تحميلي ميباشد . اورکت هاي سوراخ سوراخ شده وغرق در .خون سه شهيد که به سال 87 در آذربايجان غربي شهيد شده اند را آنجا مي توان ديد .و با گذر از آنجا به غرفه شهيدان ورزشکار مي رسيم که مدال ها ولباس هاي ورزشي شان براي ما به يادگار      مانده است . در جايي ديگر ماکتي از يک هواپيماي جنگي را مي بينيم که رزمنده اي آن رابه تاريخ 29 آذر67  وبه اميد مرگ صدام درست کرده است . خجالت مي کشيم سرمان را بالا بگيريم و چشم در چشمان کساني بياندازيم که بي هيچ چشم داشتي جان عزيزشان را فداي دين وميهن خود کرده اند، فداي ما کرده اند .

 جلوي سه برادر شهيد ميخکوب مي شويم ، سه شهيد از خانواده خالقي که در تاريخ هاي 63،65 ،70 يکي پس از ديگري در راهي که انتخاب کرده بودند به شهادت رسيده اند . راستي بياييد ببينيم آنها در سنگر هاي کوچکشان که به اندازه يک دنيا پر از ناگفته ها بود ، چه داشته اند ،شايسد بهتر بتوانيم بشناسيم شان وپژواک ها را نيز بشنويم  چفيه،سربند،پلاک،تسبيح،سجاده،مهر،کلاه،فانسقه،پوتين،کتاب،چراغ قوه،عينک،عکس يادگاري وکاردستي هايي که با چوب يا پوکه هاي فشنگ درست شده اند به اضافه ي وصيت نامه هايشان که با خواندنشان مي فهميم آنها براي چه اهدافي شهيد شده اند و چگونه دست از اين دنيا کشيده اند و آن وقت مي بينيم که فاصله ما تا شنيدن پژواک ها   چه قدر است و آيا با نوشتن مي توانيم جنگ را به تصوير بکشيم ؟   شهيد مهرداد خليفه در وصيت نامه خود    نوشته است ( منتظر شروع عمليات بوديم . آرام آرام  توپخانه شروع به کوبيدن کرد . ابتدا از سمت راست ما آغاز شد و صدا نزديکتر شد تا به خط ما رسيد . سمفوني جنگ آغاز شد . توسط آلات موسيقي مختص جنگ :توپ 105 ،130 ،...تيربار، دوشکا ، تانک ها، هلي کوپترها ،بي سيم وبسياري ديگر بله اين ها سمفوني جنگ را مي نوازند .    هر کدام صداي مخصوص به خود را دارد، صداي توپ :بام  صداي رگبار کلاش:تتق صداي رگبار تيربار گرينف:تاق تاق تاتاتاتاق تاق  صدايس برخورد آب به بدنه قايق:شلپ چپ شلپ چپ     آري لحظات جنگ و آوايش فقط در ذهن کساني که در آن نبرد بوده اند باقي مي ماند و هر کس  بداند چگونه است راهي جز تکرار تجربه قبلي ندارد . آري جنگ را نمي توان نوشت ، بايد  ديد.

.                                                        

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/26ساعت 21:57  توسط احمد موسوی  | 

پیکره ی اول :مردی از میله وسیمان .   پیکره ی دوم :زنی ازگل وآبشار ، که مرد او را سه بار شکم سوزانده بود . زلزله که آمد ، پیکره ی اول شکافت ، تنش پاشیده شد از هم  و... قطعه قطعه بر زمین افتاد .  اما نه گل فرو ریخت و نه  آبشار در گزند افتاد .
+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/26ساعت 21:29  توسط احمد موسوی  | 

عشق را چگونه می توان نوشت ؟ در گذر این لحظات پرشتاب شبانه که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت ، دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است و گرنه چشمانم را می بستم  و به آوازی  گوش می دادم که در آن دلی می خواند : من تو را...او را ...کسی را دوست دارم .

+ نوشته شده در  جمعه 1389/09/26ساعت 21:17  توسط احمد موسوی  | 

بیست ودومین جشنواره تئاتر منطقه سه کشور از۶تا ۱۰ آذر درزنجان برگزار شد . برگزاری چنین جشنواره هایی خبر مسرت بخشی برای هنرمندان وهنر دوستان شهرمان می باشد در این دوره هنرمندانی از استانهای تهران همدان سمنان اردبیل اذربایجان غربی وشرقی خراسان رضوی و البرز  میهمان شهرمان بودند  اینجانب سه شنبه ۹ آذر به فرهنگسرای امام خمینی رفتم اولین چیزی که خود را نمایان می کرد مانند بیشتر جشنواره ها عدم اطلاع رسانی جامع وبی برنامگی بود که برای هنرمندان میهمان وبازدید کنندگان وحتی مسولان برگزاری نیز این بی برنامگی وجود داشت . برخی از پوسترهایی که در محوطه فرهنگسرا نصب شده بود فاقد تاریخ ومحل برگزاری بودند . من با پرس وجو توانستم از ساعت اجرای نمایش روز مطلع شوم که شش ونیم عصر بود  به یکی از مسولان فرهنگسرا گفتم :چرا برخی از پوسترها ساعت و محل اجرا رویشان نوشته نشده و ایشان جواب دادند:چون در تهران چاپ شده اند .   به  فرض این موضوع درست است آیا نمی شد برنامه کلیه اجراها را برای اطلاع رسانی صحیح در محلی نصب نمایند . نمایشی که شش ونیم عصر اجرامی شد به کارگردانی محمد عسگری بود با عنوان  بدریه   ما ادری   .  از عنوان عربی و  لباس بازیگران فهمیدم که ماجراهای آن مربوط به جنوب کشور است و غیر از آن دیگر چیزی نمی شد فهمید .نمایش در سالن همکف فرهنگسرا بود و با آویزان کردن پرده ای سیاه رنگ از سه طرف یک صحنه نمایش کوچک درست کرده بودند و انبوه تماشاچیان نیز روبروی صحنه وهمچنین طبقه بالاو راه پله ها ایستادند و جز کسانی که خیلی زودتر وارد شدند وصندلی های جلویی  راگرفتند دیگران که مثل من سرپا   ایستادند     ویا در صندلی های پشتی نشستند  چیزی از موضوع نمایش نفهمیدند . نمایش درست روبروی در ورودی اصلی فرهنگسرا اجرا میشد  ورفت و آمد متفرقه وسرو صدای ناشی از آن تاثیر منفی شدیدی بر اجرای مطلوب نمایش گذاشت تماشاچیان نیز  کم کم بی خیال نمایش شده بودند و سعی می کردند هرجا که بودند ایستاده یا نشسته یا جلوی راه پله ها وقت بگذرانند تا ساعت۳۰ /۷   فرا برسد ونمایشی که  قرار بود در سالن آمفی تئاتر برگزار شود   شروع گردد  سرانجام نمایش بدریه ما ادری به پایان رسید  و تا ساعت ۸ که درهای سالن آمفی تئاتر باز شد  از تماشاچیان با چای کیک وشربت پذیرایی کردند که روی هم رفته خوب بود و به همه رسید  ساعت ۸ درهای سالن آمفی تئاتر باز شد . سالن آمفی تئاتر آن مشکلات را نداشت و جمعیت روی صندلی ها نشستند . نمایشی بود با عنوان یقه خرگوشی . دختری سز گذر محله شان به  گنده لات محل برخورد می کند به هم دل می بازند و ازدواج می کنند ولی زندگی بری زن با رنج و مشقت ناشی از کتک خوردن از سوی شوهرش و دائم الخمر بودن او می گذرد  و در نهایت با چاقوی آشپزخانه شوهرش را می کشد . نمایش ساعت ۹ شب تمام شد . استقبال از جشنواره بسیار عالی بود  و مسئولان باید در جهت اعتلای هنر به ایجاد فضاها و امکانات بیشتر و بهتر برای هنرمندان و هنر دوستان شهرمان اقدام کنند .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/10ساعت 15:43  توسط احمد موسوی  | 

کی آنجاست ؟   هیچ کس   معلوم است   این قلب من است که می زند   که این قدر محکم می زند        به خاطر تو     ولی بیرون    دست کوچک برنزی بر در چوبی    حرکت نمی کند                           تکان نمیخورد        حتی نوک انگشت کوچکش را هم تکان نمی دهد          

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/09/10ساعت 14:43  توسط احمد موسوی  |